پذیرش

درخواست حذف این مطلب

من فکر میکنم از اون وقتی که تو خلوت خودم،در مورد حال و روز و اوضاعم به یه جایی رسیدم به اسم پذیرش حالم کم کم بهتر شد...

برای من مفهوم پذیرش و اونچه تو عمل انجام دادم این بود که اول پذیرفتم این منم... حالم همینقدر ابه،زندگیم تو بحرانی ترین شکلشه و افسردگیم حاد شده و تا اول از خود خودم و اون آگاهی درونم و بعد از یه متخصص کمک نگیرم اوضاعم تغییر نمیکنه...
این روزها این عبارتِ جادوییِ *خوب حالا فلان چیز اتفاق افتاده،الان چی کار میتونم برای بهبودش م* خیلی کمکم کرده.
من مطمئنم الان توی پستهام،اینستام و استوری هام مقادیر زیادی انرژی به مخاطبم میرسونم... بخاطر اینکه مسایلمو از هم جدا میکنم این روزها.یعنی الان برای من لذت رسیدن قابلمه باقالی قاتوق از خونه ی مامانم یه چیزه،اینکه کلا گرفتار و سرگردان درون خودمم چیز دیگه است. الان میتونم اون کبریت ذوق رو برای چند دقیقه بیشتر روشن نگه دارم و دلم گرم بشه.و چشمامو رو چیزایی که قبلا هم داشتم اما به خاطر همون افسردگی خودم نمیخواستم ببینمشون یه بار دیگه باز . یکیشون جوجه است... اون موقع هم حرفاش با مزه بود،مدل خو دنش قشنگ بود،اینکه بهش میگفتم لیوان آبتو بذار فلان جا میگفت چَش قشنگ بود اما من حال و حوصله ی ذوق برای خودم نذاشته بودم...
الان از ته قلبم برای اینا تو همون لحظه خوسحالی میکنم و اگه قراره بعدش باز برم تو خودم میذارم اون شرایط منو ببلعه بدون اینکه احساس عذاب کنم. (این پذیرشه برام)
این روزها تو برنامه ریزی هام و عمل بهشون مصمم تر شدم.خیلی اوقات انگیزه ندارم.اینو پذیرفتم نیاز نیست همیشه در خودم انگیزه ایجاد کنم.کافیه به برنامه ام متعهد بمونم.(توی این احوالم چون کلا تو زندگی عادی سلامتم دوست دارم پشت همه ی کارهام عشق باشه)
از همسرم خبر خاصی نیست.فقط یهو کاری که قرار بود من براش طلا بفروشم خیلی عالی طور گرهش باز شد... خوب خیلی خوشحالم که گره های مالی زندگیم به سرعت باز میشن و خدا اصلا لنگمون نمیذاره.
کلا هشت میلیون تو ایران و یه چیز حدود هزار و پونصد پوند تو انگلیس مقروض هستیم که اصلا مبلغ اونچنانی به حساب نمیاد... کافیه همسر رو بپذیرن و اجازه ی کار بهش بدن.. فورا پرداخت میشه میره پی کارش...
کار پیجمون با نفیسه و زهره هم هر روز داره هیجانی تر میشه.امروز نفیسه یه سفارش تابلو رنگ روغن گرفت و دسته جمعی غش کردیم از ذوق...
منم مشغول آماده شماره دوزی مشتری ام.امیدوارم زودتر زهره هم سفارش بگیره دلش گرم شه ذوق کنه...

اوووم دیگه چی بگم؟؟
هنوز دستم نرفته به شماره مشاور زنگ بزنم... فقط باید تلفن لعنتی رو بردارم اما نمیدونم چرا کار به این سادگی رو انقدر دارم کش میدم :/
برام انرژی و دعا از ته قلبتون بفرستید بچه ها... من پتانسیلشو دارم که خیلی عالی باشم و زندگیمو با شکوه کنم... مثل همه ی شما که پتانسیلشو دارید... بیاد هممون بهترین خودمون بشیم... دیگه وقتشه :)

*روز تولدم خوب بود.. موهای فرم دلبرونه شده بود... کیکم خواهرم درست کرد.. شمع هم از تولد اون یکی آبجیم مونده بود.. نهایت سادگی بودیم...
کادو هم پول گرفتم و لباس... خدا رو شکر بیست و هشت ساله شدم :)
و این من بودم... چپکی طور... دریافت